خاطرات بچه های ملارد

سلام
خوب شد که تو هم اومدی تو
ساده می نویسم و ساده می گم
چونکه این موضوع فقط برای خاطرات بچه ملاردی هاست
هر نوشته ای رو که علاقه مند هستی و فکر می کنی که می تونه یه ملاردی رو به گذشته بفرسته رو بفرست
حتما از اون استفاده می کنم
این می شه تاریخ شفاهی دیگه ای از ما
که آینده ها و بچه های من یا خودت بتونند از اون استفاده کنند
موضوعات هم به انتخاب خودتون می تونه :
از ساختار
زندگی
خونه ها
سرکار رفتن
باعها
کوچه باغها
دوستهایی که خیلی وقته ندیدمشون
یا به رحمت خدا رفتند ( براب همه اونا یک صلوات بفرست)
برای زیباییها و زشتی ها
برای کوجه های خاکی
یاد معلمها
دبیرها
هم کلاسیها
و...
هر چه که دوست داری
و می شه اون رو به دیگران به اشتراک گذاشت
البته قول می دم اونا رو از بخش نظرات خارج و به عنوان موضوع تو بلاگ بذارم
پس بگو :
1- اولین خاطره رو خودم می گم
ماجرا برای سالهای خیلی دوره و اگه اشتباه نکنم برای سال 1366 می شه
اون وقتا با توجه به روزهای جنگ و خاطرات تلخ و شیرینش ، حرکات جالبی داشت و یکی از اونا برای من اتفاق افتاد ، پدر خدا بیامرز من باغدار بود و بهار و تابستون کارگر داشت که یک گروه از آنها 12 نفر برادر کرد به همراه پدرشون بود که هر سال به باغ ما می اومدند تا آخرهای تابستون کار می کردند
از همه مهمتر تهیه نون برای صبونه ، ناهار ، عصرونه و شام اونا بود و با توجه به صفهای طویل نونواییها یک روز در میون ساعت پنج و نیم صبح من و برادرم باید می رفتیم و نون می گرفتیم تازه این همه مصیبت برای صبحونه بود و با توجه به اینکه بربریها 3 تا و لواشیها 20 تا و یکدونه تافتونی ملارد که روبروی پمپ بنزین بود 5تا بیشتر نون نمی دادند یکی از کارگرها فقط صف نون می رفت برای وعده های دیگه
اگه یادتون باشه جاایکه الان پارکینگ تاکسی سرویسه یعنی کنار پاساژ حاجی صفایی مهر که اون وفتها اسمش سوپر مارکت جهان بود گاراژ ماشین بود و مرحوم فانی هم متصدی اونجا یود ، و یا راه تنگ مال رو از کنار اونجا می گذشت و از منار الکتریکی نور که برای حاج حسن کاظمی بود می شد رفت نونوایی بربری جنب داروخانه مرحوم خلج .
اما اصل ماجرا اینجاست که گاراژ چندتا سگ داشت ، سگ بودن وجدانا ، و هر روز صبح یه جور بهانه می گرفتم تا نرم نون بگیریم ولی گوشی بدهکار این حرفا نبود و برای رفتن چاره ای جز چشم گفتن نبود .
منم یک کار جالب میکردم اول از همه یادم نمی یاد که تا بودن اون گاراژ تو صبح از جاده کناری برم نونوایی و از دیوار خونه و دور از چشم پدر و مادر م چندتا آجر می کندم و می رفتم نون بگیرم هیچ وقت فکر نکرده بودم که با گفتن مسئله شاید بتونم مشکل رو جور دیگه ای حل کنم ( داخل پرانتز بگم اصلا روم نمی شد نه من نه همه هم سن و سالهای من که حرف پدر مادر رو گوش ندیم فقط بعضی وقتا بهونه می گرفتیم)
خلاصه به جوب آسیاب که میرسیدم سگ بگیره که از همه خطری تر بود اونجا بود انگار بی وجدان می دونست که می خوام برم اونجا ، تا من و می دید حمله می کرد و من هم هر چی آجر همرام بود و سمت اون پرت می کردم اون سگه هم فرار می کرد تو کوچه شاه غلام خدا بیامرز و منم روز بد نبینید ، تا انبار می دویدم ( سوله بسیج کنونی) و خوشبختانه صفهای طویل برکت برپشتن من بودند چراکه از هفت ، هشت صبح زودتر بر نمی گشتم و تا اون موقع چندتا آدم رد می شدند و نوبت استراحت سگها شروم می شد
ولی الانه که الانه و سالها گذشته نمی دونم چرا هر وقت که از اونجا رد می شم یاد گاراژ و سگ و دویدن می افتم !
عکسها از : http://mw2.google.com/mw-panoramio/photos/medium/50554517.jpg
